Happiness is a journey, not a destination

Dance, like no one is watching you.
Love, like you’ve never been hurt before
sing, like no one can hear you.
Work, like you don’t need money.
Live, like heaven is on earth.


The title of the poem is: Happiness is a journey, not a
destination. This poem was written by Father Alfred De Souza. He was an inspirational writer and philosopher from Brisbane, Australia and he died in 2004. He’s referred to as Father Alfred D. Souza.

   + مژگان - ۱:۳۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٦

افسوس

ماهی چه می‌فهمید آب یعنی چه! ساحلی داغ لازم بود

   + مژگان - ٤:٢٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸۸/٩/۱۳

یازدهم سپتامبر

یاد و خاطره قربانیان حادثه ترویسمی یازدهم سپتامبر را گرامی میداریم و به همه قربانیان این حادثه میگوئیم که جهان امروز هنوز در حسرت آن صلحی که شما ها بخاطرش جان خودتان را ناخواسته از دست دادید میسوزد و هر روز ناامنی بیشتری تمام دنیا را فرا میگیرد . همه شما ها قرین رحمت پروردگار باشید .

کاش در ایران جائی بود که میشد برای این قربانیان افکار انسانهای متحجر شمعی روشن میکردیم .انها انسان بودند. ای خدا

   + مژگان - ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/٦/٢٢

این دیگه یعنی چی؟

دیگه نمی خوام با کسی صحبت کنی دیگه نمیخوام با کسی ببینمت .فقط باید با من حرف بزنی فقط باید من رو ببینی و فقط من من من حق نداری بدون من بری بیرون حق نداری بدون من نفس بکشی ..... بدون من نه

   + مژگان - ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/٦/٢٢

این تابستان

سلام به همگی خیلی وقت وبلاگم رو بروز نکردم ولی همیشه میومدم به اینجا سر میزدم یهد خورده تنبل شدم در مورد اینجا

حالا هم که تصمیم نوشتن کردم کلی مطلب دارم نمیدونم از کجا شروع کنم

اول اینکه میخوام بنویسم اما میترسم مثل چند وقت پیش که بخاطر یه عکس گذاشتن روی وبلاگم .صفحه وبلاگم رو بسته بودن دوباره نتونم اینجا رو باز کنم پست رای من کو یه عکس داشت که اون رو مجبوری ور داشتم.بهر صورت همیشه میگم و باور دارم اصلاحات و جنبش سبز نه از خارج اومده بود نه صدای بیگانه ها بود صدای ما بود صدای مردمی که از محدودیت ها خسته شده صدای یک سری مرد زنده و وارسته بود که خس و خاشاک نامیده شدند .عزیزان مشارکتی  که الان در دادگاهها میارن و محاکمه میکن عزیزانی هستند که من و امثال من باوررشان کردم و به آنها رای دادم  من نمیگم آقای احمدی نژاد رای نداشت ولی تقریبا میشه گفت این حق ما نبود که بعد از انتخابات اینگونه برخورد بشه حالا بحث تقلب و این حرفها یه چیز دیگه ست اما این واقعیت وجود داره که سیاست یک چیز بسیار کثیف و پستی ست  که هیچکس رو نمیشناسه هرچند ایندوره رای من آقای کروبی بود اما همه ما میدانیم که آقای کروبی و آقای خاتمی از یک خانواده اند شاید یک سری سوء تفاهمات و اختلافات کوچک بین آنها پیش آمد ولی هر دوی آنها برای تحقق بخشیدن به اصلاحات و جامعه مدنی گام بر میداشتن و در این راه از هیچ تلاشی فرو گذار نیستند.برای شادی روح شهیدان راه اصلاحات یک صلوات بفرستیم باشد توانسته باشیم بخش ناچیزی از دین خودمان را نسبت به آنها ادا کرده باشیم.

دوم اینکه درس خواندن هنوز ادامه داره هر چند از خیلی ها شنیده بودم که course INFRASTRUCTURE سخته اما اینقدر شیرین هستش و قشنگ که دلم میخواد همش بخونم و بیشتر یاد بگیرم . خلاصه تنها کمبودی که الان حس میکنم اینه که تجربه و اعتماد بنفس کافی ندارم .میدونم این مدرک رو به کسی میدن که تجربه کافی در شبکه داشته باشه و یا حداقل 2 سال تو یه شبکه کار کرده باشه. منم که ......اصلا ولش کن من قید کارکردن اونم تو سازمانهای دولتی رو زدم نگید یارو رو تو ده راش نمیدن سراغ خونه کدخدا رو میگیره ! همین 2 ماه پیش یه فرصت عالی برام پیش اومد اما چون یک پیشنهاد رو رد کردم رفت قاطی باقالی ها........خلاصه کلام که همه چی تو این دنیا میشه یه فرصت و تجربه جدید برای آینده .....از اینکه الان سر هیچ کاری نیستم مطمئنم برام بهتره .با پدرم هم اصلا نمیتونم . من ضوابط رو دوست دارم مقررات دوست دارم اما متاسفانه بابائی نازنین بر اساس یه سری اصولی که دلش میگه کار میکنه و منم از پایه قبولش ندارم میگم اگه پا رفاقت بیاد تو کار باید فاتحه اون تجارت رو خوند اما بابام میگه اگه ضرر هم بدیم اشکال نداره خدا دستت رو جای دیگه میگیره و من این ایده رو اصلا قبول ندارم و همونطور که به خودش هم گفتم ایده هاش برای عهد قل قل میرزاست .رفاقت تو کار این میشه که طرف میره کار رو میدزده اه ولش کن نمیخوام دوباره در موردش فکر بکنم خلاصه دوباره قید دفتر و کار رو زدم هرچند مامی عزیزم با یکی شریک شده و اصرار داره برم کنارش و برای اونا کار کنم اما این رو میدونم دفتری طبقه پائین دفتر بابایی داشتن یعنی حضور و سایه پدرم بالای سر اون کار و همون چیزا و کارا و همون ایده ها .......

راستی هستی کوچولو دیگه برای خودش خانومی شده اصلا فکر نمیکردم این جوجو کوچولو اینقدر فهمیده بشه آخه اگه میخواست بمن بره اصلا چیز بدرد بخوری نمیشد.... دیگه میتونه کلمات یک سیلابی رو به زبان انگلیسی بخونه و بنویسه تنها یه تشابه ما اینه که جفتمون زیاد حرف مبزنیم. عاشق این جماعت کره ی ها شده و پدر من رو با سونو و جومونگ در آورده تازگی ها هم سم سون و آنا ( دو تا سریال کره ای که از شبکه فارسی 1 پخش میشه ) البته خودم از سریال My Lovely Sam Soon زیاد بدم نیومده اخه یه ویژگی های مشترکی بین خودم و سم سون پیدا کردم میدونید چیه ؟! جفتمون اضافه وزن داریم عاشق شکلات و شیرینی هستیم و جفتمون هم کلی خر .... آخ که چقدر خوشم میاد وقتی میگه 30 سالش هستش اما اصلا احساس پیری نداره ... سم سون یه احساس خوبی بمن میده واقعا یه درام جذاب مسخره عاشقانه ست منم که همیشه عاشق.............

تو این تابستان خاله پریوش با دختر نازش هیوا کوچولو اومده بودن ایران .عجب روزای خوبی بود همگی دور هم جمع بودیم بیشتر اوقات مهمونی و بیرون رفتن ، باهم شمال هم رفتیم وای عجب شمالی بود . خاله های خوبی دارم تابحال با هم مسافرت نرفته بودیم .خاطره انگیز بود مخصوصا وقتی برای اولین بار در دریای خزر رفتم توی آب شنا ......آخ وقتی من رو آب میدادن.

تو راه برگشت از چالوس به سمت تهران پدر دستم در اومد بگید چرا؟!!! زنده باد اصلاحات تا خود کرج دست من بیرون بود و با یک دست رانندگی میکردم ..( عجب کار خطرناکی اگه میمردم اول بابا بهی خوشحال میشد بعدش طرفداران احمدی نژاد)

 

.رژیم غذایی رو چند وقته شروع کردم و سفت و سخت بهش پایبندم تا حالا هم 2 کیلو کم کردم.مژی خانم توپولی میخواد وزنش رو مثل سابق کم کنه و باید اینکار رو بکنه شنا و ورزش .....

میدونستید که وقتی یه همسر خوب دارید انگار یه ثروت بزرگ دارید......بابا بهی ممنون

   + مژگان - ۳:٠٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/٦/۱٩

دلم برای وبلاگم تنگ شده بود

این روزا دل ودماغ حسابی ندارم تا زیادی میبینم حالم بد شده زود میرم دنبال کتاب هام راستی گام سوم رو هم محکم برداشتم و الان دیگه infra میخونم یه ذره مشکل و سنگین شده .کلی حرف برای گفتن دارم

ملاحتم دل من هم برات یه ذره شده اما توی یه شرایط بهتر حتما خودم بهتون زنگ میزنم فعلا مواظب خودت باش عزیزم دوستت دارم از ته دلم

   + مژگان - ۱:٥۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/٤/۱۸

راستی رای این همه گم شده ؟ پس حتما رای منم نیست. رای من کجاست

رای من کوششششششش

من نوشتم زنده باد اصلاحات

کوش

   + مژگان - ٤:۳٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/۳/٢۸

امتحان ویندوز را با نمره 85 پاس کردم

 

امتحان ویندوز را هم با موفقیت پشت سر گذاشتم اینم از پله دوم

اما یه درس گرقتم که به هر کسی ورقه ام رو نشان ندم و اجازه تقلب از روی برگه ام را ندهم. جریانش از این قرار بود که سر جلسه امتحان از بچه ها خواستم هی وسط امتحان نگن سوال فلان سوال فلان بگذارن خودم اول جواب سوالات را بدم بعدش من برگه ام رو باز میزارم  تا انها بنویسند خلاصه همین هم شد و من 10 دقیقه هم روی برگه جوابهایم را باز گذاشتم از انجا که هم استرس فراوان داشتم  پاسخ هایم را مرور نکردم و یکی از سوالات را اشتباه پاسخ داده بودم یکی از همکلاسی های استقلالی فاشیست هم دیده بود من ان را اشتباه زدم هیچی نگفته بود و پس ختم جلسه گفت سوال فلان را شما اشتباه زده بودید نشد بهتون بگم (اره جون عمه اش ) بقیه سوالاتتون درست بود من بیشترش رو از روی شما زدم منم در حالیکه دود از توی گوش هام زده بود بیرون و از اعصبانیت منفقجر شدم گفتم دیگه تموم شد و بهیچوجه روی دستم را باز نخواهم گذاشت.چرا باید حق خودم را زایل کنم هان مگه مغز خر دور از جون خورده ام  اگه بدونید 2 هفته مداوم درس خوندم اصلا شکل و قیافه ادمیزاد نداشتم بابا بهی بیچاره صداش در نمیومد و همش غذا یا فست فود خورد یا نون پنیر یا خودش غذا درست کرد هر چی بشم هر کی بشم مدیون بهترین همسر دنیام 0بابایی دوستت دارم)

   + مژگان - ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/۱/۱٩

سال جدید چه کردم

بزرگترین آرزوی هستی شده رفتن به مکه : مادرم خدا قسمتت کنه . چون دختر عموی هستی تازه از مکه برگشته و زهرا کوچولو دیگه حاجیه خانم شده

امسال تعطیلات عید اصلا نفهمیدم چطوری گذشت اخه میدونید  چون حاجی با خانواده داشتیم که از سرزمین وحی میومدند. عمو بهروز برادر بابا بهی بهمراه خانواده به سفر حج تشرف پیدا کرده بوند. خوش به سعادتشان سالی را که در کنار مسجد پیامبر آغاز بشه سال فراموش ناشدنی باید دانست

در سال جدید بابا بهی به سرو ناز من و هستی تغییر نام یافت دوستش دارم خفن

روز 13 بدر هستی فکر میکرد 13 بدر جائی یا مکانی هستش هی میگفت پس کی میرسیم 13 بدر البته در روز 13 همش خواب بودم ما شب رفتیم فرحزاد با مامی و خاله نی نی و مونی جون و دلی هم به دود سپردیم البته پس از یکسال اونم فقط 5 دقیقه چون از سرما فرار کردیم اومدیم خونه

 

راستی یه ضرب المثل خوب که از سرو ناز یادم داده و اونم اینه که ادم چرا حرفی رو بزنه که نه سیرش کنه و نه گشنه : این را وقتی بهم گفت که داشت ازم انتقاد میکرد چرا به بابام گفتک ماشینش رو بهم یه روز قرض بده البته پدر عزیز هم قولش رو داد اما به وقت انجام برادر مهربان با ماشین پدر رفت شمال .هرچند از گفته خودم و از درخواستم از پدر پشیمان شدم اما اشکال نداره نباید چنین درخواستی میکردم

قناعت پیشه کن تا آسوده خاطر باشی مژی خانم

 

 

 

   + مژگان - ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/۱/۱٩

در سوگ عموی عزیزم

پس از فوت خاله نانا عزیزم و زن دائی این سومین غمی بود که دلم را بدرد اورد

در ابتدا برای شادی روح این سه عزیز لطفا یک صلوات بفرستید

در روز عاشورای حسینی در شب شام غریبان امام شهید خبر تاسف بار در گذشت عموی عزیزم را شنیدم . او پس از زیارت آقا امام هشتم در مسیر برگشت به تهران از این دنیا رفت

. بسیار دلم گرفت بیشتر از خودم که چرا حدود هفت و هشت ماه بود که از احوالاتش بی خبر بودم و حالا که او از این جهان رخت بربسته  این دلتنگی بیشترجنبه خجالت از خود بود تا در سوگ نشستن او.با احوالات خودم درگیر بودم که دیدم چه بس نامردمانی هستیم ما. انها که تا دیروز یادی از او نمیکردند چه بسیار شیون میکردند یا حتی بعضی دیگر کنجکاو بودند که عکس العمل دیگری درمقابل دیگران  چیست خیلی ها نمیدانستند عمویم چند فرزند دارد خلاصه بیشتر برای فضولی آمده بودند تا برداشتن چنین غم سنگینی از دوش نزدیکانش.

میخواهم از رفتار بذله گو و صورت بشاش عمویم بنویسم رویم نمی شود چرا که برادرزاده خوبی برایش نبودم میخواهم از سخنان شیرینش که همواره از گلبول های قرمز شروع میشد تا به شش ها میرسید و سر از قوزک پا در میاورد بنویسم از او خجل میشوم. میخواهم بنویسم که چقدر خوشحال میشدم که بهم زنگ میزد و میگفت اسم دختر اصغر صندلی ساز هم هستی هستش  یا تا من رو میدید میگفت اون تفنگ خرس کشی من کجاست دلم از خودم میگیره و بغض راه گلوم رو میبنده . عمو احمد بسیار بذله گو بود اما در یک کلام میگویم تنها.او تنها ترین در این دنیا بود.

میگویند غم از دست دادن برادر برای برادر بسیار بسیار سخت است من این را در مورد پدرم به وضوح دیدم قبل از رسیدن پیکر عمو احمد به تهران پدرم حس و حال دیگری داشت که همش برگرفته از غرور بود اما به محض رسیدن ، پدرم تاب نیاورد و آنچنان که مادرم میگفت اختیار از کف داده و بسیار گزیه کرده بود. حتی پس از مراسم خاکسپاری پدرم از دست روزگار و این مردم که تا دیروز او را هم فراموش کرده بودند بسیار بسیار شکوه کرد.بگذریم از اینکه تنها در مراسم سه و هفت او آمد و دلیلش هم این بود که از دیدن مردمان فریبکار و دغل باز که تا دیروز نامی از احمد نمیبرنند خوشش نمی اید.( از نظر من دلیل قانع کننده ای نیست و نخواهد بود)

دراین میان چه بگویم از عمو های دیگرم که هریک در گوشه ای از مراسم بودند حتی مرگ عمو احمد باعث نشد که آنها این کدورت ها را کنار گذاشته و در کنار هم بایسنتد .هزار افسوس که عمو علی اصلا در مراسمش شرکت نکرد و در نهایت گفت من مرگ احمد را باور ندارم. البته عمو غلام من که از خادمان اهل بیت (ص) است با دیگران کلی فرق دارد.او دلسوز و یاوری خوب و مهربان برای تمام برادرانش در تمام اوقات بوده و می باشد و او ارج و قربی عظیم نزدهمه ما دارد و همه ما دوستش داریم

در نهایت عمو احمد هم از جمع ما رخت فرو بست و به دیار باقی شتافت جائیکه اول و آخر همه ما باید برویم و ای کاش مثل او در چنین شب عظیمی ( شب عاشورا) از این دنیا برویم باشد که جزو شیعیان واقعی امام حسین قرار داده شویم.

 

   + مژگان - ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/۱/۱٩